یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹

من صبحدم کامبوج ام،
خرابم از رایحه ی عطر گردن خواهری ژولیده؛
که سیصد ترانه ی ملی از بر است
و تا لحظه ای دیگر
کنار مزرعه ی برنج تیرباران خواهد شد؛
در نهمین روز قاعدگی اش...

حسین پناهی

پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹

نقص "زبان" و نقصان"من"

"زبان، وسیله اعمال نظم قالب است. نمی توان بیرون از زبان با جهان ارتباط برقرار کرد، لذا جدا شدن از زبان و ادعای شناخت جهان از موضعی مستقل که حرف اساسی دکارت است، تنها یک ادعاست. لذا توهم به کارگیری زبان به عنوان پدیده ای مستقل از مواضع اجتماعی جای خود را به نظریه ای میدهد که بر مبنای آن زبان به مثابه عنصری که ما در درون آن با جهان رو به رو می شویم در شکل دهی "من" نقشی کلیدی می یابد. بین"من" ، "زبان" و "زندگی" امکان تفکیک وجود ندارد. به گفته بارت زبان، قدرت است چون مرا مجبور می کند کلیشه های از پیش شکل گرفته را به کار برم و آنچنان ساختار محتومی دارد که به ما بردگان اجازه نمی دهد از آن آزاد شویم، چون هیچ چیز بیرون زبان نیست." (فصلنامه سینما و ادبیات، پائیز 88، ص 11)
اصولا انسان خارج از اجتماع به نوعی تعریف خود را از دست میدهد و اصلا و ذاتا مجال حیات نمی یابد(که اگر غیر از این بود جامعه ای شکل نمی گرفت و عکس اعتقاد روسو وجهه تامل بیشتری میافت و گناه انسان بر گرده ی خودش می بود و نه جامعه) اما درست در لحظه ی برقراری ارتباط با پارادوکس نیازحیاتی به ارتباط کامل و عجز در تحقق کامل آن(که از نظر من هر دو ذاتی است و چنانچه اکتسابی تلقی شوند وجه پارادوکسیکال از بین میرود) مواجه است، و در نتیجه چاره ای جز استفاده از معدودی کلیشه های زبانی به عنوان تنها مخرج متصل به جهان خارج از خود ندارد و به دلیل تنوع بی نهایت تلقی و احساس گاهی کلمات را از معنای اصلی دور و در جایی دیگر بر اساس برداشت های درونی خود به کار می برد.
و حالا تضاد دیگری بر این اساس رخ مینماید، که زبان اگر چه خاصیتی نظم دهنده دارد اما در لایه های درونی و معنایی خود با آشوب و به هم ریختگی بسیار گسترده ای روبروست و دلیل اصلی این به هم ریختگی را باید در ضعف و ناکاملی خود زبان در بیان همه ی آنچه که باید ادا شود جست، و این دردی است به نظرم بی درمان!

شنبه ۲۲ اوت ۲۰۰۹

حالمو به هم میزنی

گاهی آدمها حالمو به هم میزنن، از خودم بگیر تا ته تهش...
این چند روز وسط برهوت بودم و نصفه شب تو ظلمات مطلق زدم به بیابون وقتی دنبالم میگشتن اینقدر خندیدم که از صدای خندم پبدام کردن، دلم نمی خواست از اون بیابون لعنتی بکنم، اینقدر همه چی خشک بود که تخمین زدم با اون حالی که داشتم اگه سه ساعت می رفتم از پا می افتادم.
به خدا می ارزید، دیگه اون آرامش و تجربه نمی کنم، اونجا گفتم خوب کله ام داغه و نمی فهمم اما حالا که برگشتم فهمیدم چه مرگم شده بود و چرا نمی خواستم بیام.
باور کنید آفرینش آدم حماقتی بود که خدا مرتکب شد و بعدش عین خر توش موند، یعنی اگه دستم به اونی که قرار خدا باشه می رسید چنان لگدی نثار ت-خ-مش می کردم که آفرینش و گل لگد کردن از یادش بره!
حیف، حیف که عاشق همتونم که سرتا پاتونو گه گرفته! نه که من تا خرخره توش نباشم، منم یه گهی ام بد تر از همه تون حمالا!
حیف که این حماقت هم از خدای احمق به ارث بردم که اینقدر نسبت به آدمها وصلم میاد که فصلم رو غیر ممکن میکنه، اینقدر اینجا هستن که دوسشون دارم که نمی تونم کل صورت مسئله رو پاک کنم و فیصله اش بدم این ننگ خدا رو! همه رو با این همین کثافت کاریاش پا بند کرده و حالا به ریشمون می خنده!
اینقدر گفتم فلانی پر از پارادوکسه که حالا خودم شدم پارادوکس مجسم! بخند غ-ر-و-م-دنگ، بخند، هیستری گاهی خود زندگیه!
  • پی نوشت1: بدی جیغ کشیدن گاهی در اینه که پتتو میریزه رو آب و همه ی شعارهایی که میدی رو سه سوته کشکش می کنه!
  • پی نوشت2: همه چی عوض میشه، همه چی!

یکشنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۹

Postumus


سنگ
برای سنگر،
آهن
برای شمشير،
جوهر
برای عشق...

در خود به جُست‌وجويي پيگير
همت نهاده‌ام
در خود به کاوش‌ام در خود
ستمگرانه
من چاه مي‌کَنَم
من نقب مي‌زنم
من حفر مي‌کُنَم.

در آواز ِ من
زنگي بيهوده هست
بيهوده‌تر از
تشنج ِ احتضار:

اين فرياد ِ بي‌پناهي‌ زنده‌گي
از ذُروه‌ی دردناک ِ ياءس
به هنگامي که مرگ
سراپا عُريان
با شهوت ِ سوزان‌اش به بستر ِ او خزيده است و
جفت ِ فصل‌ناپذيرش
ــ تن ــ
روسبيانه
به تفويضي بي‌قيدانه
نطفه‌ی زهرآگين‌اش را پذيرا مي‌شود.


در آواز ِ من
زنگي بيهوده هست
بيهوده‌تر از تشنج ِ احتضار
که در تلاش ِ تاراندن ِ مرگ

با شتابي ديوانه‌وار
باقي‌مانده‌ی زنده‌گي را مصرف مي‌کند
تا مرگ ِ کامل فرارسد.
پس زنگ ِ بلند ِ آواز ِ من
به کمال ِ سکوت مي‌نگرد.

سنگر
برای تسليم
آهن برای ِ آشتي
جوهر
برای ِ
مرگ!
احمد شاملو
۱۵ مرداد ِ ۱۳۴۵

پنجشنبه ۱۳ اوت ۲۰۰۹

حتما مقصرم!

ما مقصریم، به خاطر همه ی اون چیزهایی که در اطرافمون اتفاق میفته، حتی اگه ندونیم چی شد که اینجوری شد، تازه اگه بدونی هم هیچ گهی نمی تونی بخوری، آب ریخته رو نمی شه جمع کرد و اعتماد از دست رفته رو نمی شه برگردوند.
بالاخره یه اتفاقی باید بیفته که جنون خدا هم ارضاع بشه!
حالا هی یکی دم گوشت میگه:"دنبال تجریه یک اتفاق خوب بودی؟! ب-ی-لاخ! حالا بشین سر جات که قدر د-ا-ش-اق هم گیرت نیومد بچه سوسول سیبیل دسته دوچرخه ای! دفعه بعدم همین آشه و همین کاسه!! حالا بگرد دنبال یه رفیق ج-ا-ک-ش که درکت کنه!"
آخ اگه صاحب صدا رو گیر میاوردم! یعنی خشک خشک ...
بابا نمی دونم، نمی فهمم!!
پاک به اف رفت این مشاعر!
  • پی نوشت 1: هیچکس به خودش نگیره، حالت تهوع داشتم اینجا استفراغ کردم!
  • پی نوشت 2: همینه که هست، اینجا شخصی می نویسم، حال نمی کنی بزن به چاک! ولی دوستت دارم هر خری که هستی!
  • پی نوشت3: شانس مارو باش، اولین پست بعد از مانیفست رو باید رو اوج لایعقلی برم بالا! از این صحنه ها اینجا زیاد می بینید، بخند غ-ر-و-م-دنگ، بخند، کی میخواد جلوتو بگیره؟!
  • پی نوشت 4: گل بود به سبزه و گه نیز آراسته شد! وااااااای، به جان خودم خدا دیوانه است.

شنبه ۱ اوت ۲۰۰۹

مانیفست فاوست

اینجا آمده ام که بنویسم، از هر آنچه که می خواهم و دل می خواهد، از خودم، از تو، از همه آنچه که زندگی اش نامیده ایم و خلاصه از هر مزخرفی که می خواهم بی ذره ای حسابگری، نامش را فاوست گذاردم تا همه بدانند که نهایت راه را در جهانی که "نه خدا و نه شیطان، سرنوشتش را بتی رقم زد که دیگرانش میپرستند" دیده ام!

اصراری ندارم که بخوانید، اصراری ندارم که دوست داشته باشید آنچه را که خواهم گفت، اما هیچ نظری حتی اگر ناسزا باشد را حذف نخواهم کرد و دلگیر هم نخواهم شد که اینجا هیچ زبانی را چفت و بستی نیست و شکوه ای هم در کار نیست، که اینجا سرزمین دیوانگی است!

تضمین نمی دهم که در نوشتن از دایره ادب بیرون نباشم چون اینجا آمده ام برای جیغ کشیدن، برای جامه دریدن، برای مستی، برای نشئگی، برای دیوانگی...

پس اگر نخواستید نخوانید، که نخوانده هم دوستتان دارم.

شاید در آینده تغییرات کوچکی در طراحی وبلاگ بدهم، اما استفاده از هر آنچه که می خواهید بلامانع است که همه اش کار دست زحمتکشان داخلی است!!

والپیپر وبلاگ را هم برای دانلود گذاشته ام، خواستید بردارید و چهار ترک به سلیقه ی خودم گذاشته ام برای شنیدن که هر از چندی تغییرش خواهم داد!






تقریبا همه جا جنون و دیوانگی راه اندیشه جدید را باز می کند...
چگونه می توان دیوانه شد هنگامی که شجاعت وانمود کردن آن را نداشته باشی؟

"نیچه"